|

   
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندام چه خواهد ساخت
 
ولي انقدر مشتاقم كز گويم سوتكي سازند
گلويم سوتكي باشدي

به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يك ريز و پي در پي
 
دم گرم گلويش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشتفته سازد
بدين سان بشكند دايم سكوت مرگ بارم را
  
ادامه مطلب |
نگارش توسط تو و من در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 15:59
|

جادوی عشق
دگر باره
آذرخش،
بر پهنه ی آسمان برجهید
و پرتو حیات بخش آن مهرآور
جاری شد،
این بار
بر دل های ما،
من و تو
و او
که نقش حیات به گیتی اندر افکند
و از او
آیا دانی به جهان اندر شد
او
که جام نور را
و روز را
و راستی را
و فراوانی را
بر پهنه خاک بگسترد
و نقش مهر
بر دلهای عاشق بیفکند
و از او
ابر و باد و تندر توفان برشد
و شب
و تاریکی
و دروغ
و ویرانی
به کام فنا اندر شد،
ما را به ملکوت خویش برخواند
و ما؛
من و تو
در گرمگاه عشق،
باز روئیدیم،
به بذری که تو کاشتی
و ریشه هامان
به خاک اندر ماند
و شاخه هامان
به هفت آسمان بر شد،
و ما،
من و تو
به پرتو آن انوشه،
از فراز
و به آن جای که بر بلندی ملکوتش ما را بخشید،
مانا شدیم،
به بذری که تو کاشتی
و ناممان بر صحیفه ی عاشقان مهرآور
به بارگاه ایزدان برآمد
و تا فرداهای دور،
بماند، بماند، بماند....
این شعر از آقای علیرضا جباری بود .
ادامه مطلب |
نگارش توسط تو و من در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 11:30